تبلیغات
استيك مرغ سوخاري با سس قارچ
سلام به همه دوستان مهربانم .....اميدوارم در هركجا كه هستيد سالم و سرحال باشيد .اين هم يك غذاي فوق العاده خوشمزه و راحت براي شام كه مي تونيد براي مهمانان عزيز تون هم سرو كنيد .مطمئنم از طعم آن به خصوص سس ان لذت خواهيد برد .نوش جان ....

مواد لازم :براي 5-6 نفر
سينه مرغ :4 عدد
زعفران :يك چهارم قاشق چايخوري
آبليمو :دو قاشق غذا خوري
ادويه كاري و پودر سير و زنجبيل و نمك وفلفل :به ميزان لازم
آرد سوخاري :4-5 قاشق غذاخوري
تخم مرغ :يك عدد
روغن مايع مخصوص سرخ كردني :به مقدار لازم
مواد لازم براي سس قارچ
قارچ :سيصد گرم
كره :سي گرم
آبليمو :يك قاشق غذا خوري
آرد :يك قاشق غذا خوري سر پر
شير :يك و نيم ليوان
نمك وفلفل :به ميزان لازم
پنير پيتزا رنده شده :چهار قاشق غذا خوري
خامه :دو قاشق غذا خوري
طرز تهيه :
ابتدا استخوان وفيله را از سينه مرغ جدا مي كنيم .نحوه جدا كردن آن در اينجا نشان داده شده هست.و سپس با يك چاقوي تيز سينه بزرگ را به سه لايه نازك و سينه هاي كوچك را به دو لايه برش مي زنيم .

سپس لايه هاي سينه را در پاكت فريزر قرار مي دهيم و با بيفتك كوب دو طرف آن را مي كوبيم تا لايه ها نازك تر بشوند .اگه دوست داشتيد سايز استيك ها كوچكتر باشند مي تونيد هر لايه را به دو قسمت بكنيد .و سپس زعفران وآبليمو و كمي از ادويه ها (پودر سير و زنجبيل و اويه كاري ونمك وفلفل )را به آن اضافه مي كنيم و كاملا با هم مخلوط مي كنيم ومي گذاريم نيم ساعت بمونه تا كاملا مزه دار بشه .

حالا تخم مرغ را كاملا با چنگال مي زنيم تا از حالت لختگي بيرون بياد وكمي نمك وفلفل به آن اضافه مي كنيم .آرد سوخاري هم با نصف قاشق چايخوري از هر كدام از ادويه هاي كاري و زنجبيل و پودر سير مخلوط مي كنيم .روغن در ماهيتابه مي ريزيم و مي گذاريم تا كاملا داغ بشه .هر تكه سينه را ابتدا در تخ مرغ مي زنيم .

سپس كاملا به آرد سوخاري اغشته مي كنيم .

استيك ها را در ماهيتابه مي چنيم ..بهتره اول حرارت كمي زياد باشه تا استيك خودش را بگيره .

وقتي كاملا يك طرف آن برشته شد انها را بر مي گردونيم .تا سمت ديگه هم كاملا برشته بشه .بعد از اينكه استيك خودش را گرفت بهتره حرارت ملايم باشه تا مغز پخت بشه .

براي درست كردن سس قارچها را به صورت ورقه هاي نازك برش مي زنيم و به يك قاشق ابليمو آغشته مي كنيم و بعد در كره اب شده روي حرارات بالا آن را تفت مي دهيم تا قارچ اب نيندازه .

وقتي آب آن تموم شد و يك قاشق آرد ونمك وفلفل را به آن اضافه مي كنيم و خوب مخلوط مي كنيم و سپس شير را به آن مي افزاييم و روي حرارت ملايم به هم مي زنيم تا كمي غليظ بشه .(غلظتي شبيه ماست شل )سپس سس را روي شعله پخش كن روي حرارت قرار مي دهيم و پنير پيتزا را به آن اضافه مي كنيم تا آب بشه .سس را روي حرارت نگه مي داريم تا لحظه سرو غذا .

در موقع سرو استيك ها را در ظرف مورد نظر مي چينيم و سس را از روي حرارت بر مي داريم و خامه را به آن اضافه مي كنيم و سپس روي استيك مي ريزيم .و آن را تزيين مي كنيم .
اين غذا فوق العاده با سس گوجه فرنگي تند و خيار شور خوشمزه هست ...نوش جان .




مطبخ_آشپزي_رنگين - خوشمزه -تزيين -مطبخ رويا -آشپزخانهpersian cuisine , food &cook recipes
استيك مرغ سوخاري با سس قارچ
استيك مرغ سوخاري با سس قارچ
× ادامه مطلب ×
| نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۱۱:۵۰:۴۳ توسط: موضوع:
نظرات (0)
عكس متحرك كودكان Kids



.gif)
عكس متحرك كودكان Kids
عكس متحرك كودكان Kids
× ادامه مطلب ×
| نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۱۱:۵۰:۴۳ توسط: موضوع:
نظرات (0)
roman تسخير زندگي(5)
با ترس اما سريع برگشتم اما چيزي نديدم فقط برگهاي روي زمين تكون ميخوردن انگار كه باد شديدي بهشون خورده باشه!
باز هم صدايي شنيدم.. صداي خش خش بود! با ترس و حالتي كه آماده بود براي گريه برگشتم!
باز هم حركت برگها بدون اينكه من چيزي ببينم!
در يك لحظه حس كردم دستي جلوي دهنمو گرفت و منو كشون كشون برد سمت قسمت وسطي حياط!
فشارم افتاد! نفسام نامنظم شده بود و قلبم توي گلوم ميزد.. اشكهام سر باز كردن و شروع كردم به دست و پا زدن و جيغ كشيدن!
اما خودم هم صداي جيغ هاي خودمو نميشنيدم!
فقط ضربه اي رو روي صورتم حس كردم كه نفسمو بريد! براي يك لحظه حس كردم پرت شدم روي زمين!
چشمهامو بسته بودم و جيغ ميكشيدم. همه رو صدا كردم اما فقط صداي پاهاي اسب ميشنيدم... هق هقم اوج گرفت... نبايد اسمي از خدا ميبردم اما مجبور بودم...
تا اومدم دهن باز كنم و اسم خدا رو جيغ بكشم دوباره اون دست جلوي دهنمو گرفت و صداي اميرعلي كنار گوشم بلند شد كه گفت: منم! نترس!
انگار كه باشنيدن صداش دنيا رو بهم داده باشن! گريم بند اومد و لبخندي زدم.... بدون اين كه بدونم دارم چي كار ميكنم سريع پريدم بغلش... اصلا متوجه نبودم كه دارم چي كار ميكنم و امير علي كيه! شوك شده بودم و مطمئن بودم كه امير علي اينو درك كرد چون دستاش دور كمرم حلقه شد از جا بلندم كرد! خدايا... چه آرامشي توي صدا و آغوشش بود!
هيچوقت اينطوري احساس آرامش نكرده بودم كه الان حس ميكردم! اميرعلي كنار گوشم گفت:
- نترس سونيا! تموم شد... منم... نترس من پيشتم خطري تهديدت نميكنه!
آروم شدم... خدايا من چم شده؟
در يك لحظه به خودم اومدم و از بغل امير علي اومدم بيرون! توي چشماش نگراني موج ميزد! اشكامو پاك كردم و گفتم:
- ممنون... ببخشيد خيلي ترسيدم!
- اشكال نداره! آخه دختره خوب چرا رفتي اون قسمت حياط؟ تو نميدوني كه جز جعفر و من كسي نميتونه بره اونجا؟ خدارو بايد شكر كني كه ديدمت كه اومدي اينور وگرنه الان جنازتم سالم نبود!
- چ..چرا؟ مگه اونجا چه خبره؟
چيزي نگفت... منم ديگه چيزي بهش نگفتم... اما اين پسره ديوونه بود گويا.. چون دوباره حالت چشمهاش عوض شد و با پوزخند نگام كرد!
اخمي كردم و گفتم:
- اين پوزخند يعني چي؟
- فكر كنم تو بغلم خوش گذشت بهت! نه؟
- اصلا اينطوري فكر نكن... از شدت ترسم اون كارو كردم وگرنه من حاضر نيستم دستم بهت بخوره چه برسه به اين كه بغلت كنم!
پوزخندش محو شد و اخمي غليظ مهمون صورتش شد!
من ميگم ديونس همه منكرش ميشن... ولي من چه راحت دروغ گفتم... حتما ماندانا بود كه دلش نميومد از اون آغوش امن و گرم بيرون بياد!
سرمو تكون دادم و راه افتادم سمت خونه... امير علي هم پشت سر من راه افتاد و ديگه حرفي بينمون زده نشد...
پسره صداي بوق... فكر كرده كيه كه با من اونطوري حرف ميزنه؟ درسته كمكم ميكنه اما دليل بر اين نميشه كه هر چي دوست داشت بهم بگه!
دمپايي هامو درآوردم و وارد خونه شدم... بارلي سريع اومد جلوم و گفت:
- سونيا چرا رفتي اونجا؟ چرا خبر ندادي بهم كه ميري بيرون؟
و بغلم كرد و زد زير گريه! موندم كه چه خبر شده! يك قسمت از حياطه ديگه اينا چرا اينطوري ميكنن؟
آروم نازش كردم و بردم سمت اتاقي كه خودم توش ميخوابيدم... نشستيم روي زمين و اشكالي بارلي رو پاك كردم و گفتم:
- دختره ديوونه.. چرا گريه ميكني؟ ميبيني كه سر و مر و گنده نشستم جلوت... تو كه صدامو شنيدي چرا نيومدي كمك پس؟
- من اجازه ندارم بيام اونجا.. تنها امير علي و جعفر حق دارن بيان اونجا... ماها حق نداريم وگرنه ميميريم!
ديگه داشتم از شدت فضولي ميمردم! گفتم:
- چرا؟ مگه تو اون قسمت از حياط چي هست؟تا بارلي اومد حرفي بزنه در خونه رو زدن و اونم با يك معذرت خواهي از جاش بلند شد تا بره درو باز كنه...
منم بلند شدم تا لباسامو عوض كنم چون كاملا خيس شده بود..
رفتم سمت كولم كه ديدم چند تا لباس كنار كولم هست!
لبخندي زدم مطمئنا كار بارلي بود... دستش هم درد نكنه چون لباس زياد همراهم نبود....
سريع يكي از بافتارو پوشيدم و شال سر كردم و رفتم بيرون!
امير علي نشسته بود و خيره به زمين غرق در تفكراتش بود!
بي توجه بهش رفتم بشينم كه صداي جيغ هاي ممتد از حياط بلند شد...
نميدونم چرا... اما اصلا نترسيدم... شايد به خاطر وجود امير علي بود..
خواستم برم بيرون ببينم چه خبره كه در باز شدو جعفر با دو اومد توي خونه...
اصلا حواسش به من نبود... پشت سرش هم دختري با يك مرد وارد شدن...
با ديدن دختره نزديك بود جيغ بكشم... بدون اينكه دستي بهش بخوره صورتش اينور اونور ميشد و انگار كه گريه روي صورتش چنگ بزنه خون از صورتش ميچكيد!
نتونستم خودمو كنترل كنم و جيغ بلندي كشيدم... اما صدام تو صداي دختره گم شد...
جعفر سريع رفت سمت اتاقش و قبل از اينكه وارد شه طرحي رو با انگشت وسطش روي پيشونيش كشيد و دروباز كرد...
دختره و مرده رفتن تو اما قبل از اينكه جعفر درو ببنده امير علي با صداي بلند گفت:
- جعفر نه!!
جعفر كه با صداي امير علي برگشت تنها سري تكون داد و با گفتن:" مجبورم" در اتاقو بست.
متوجه حرفاشون نشدم... مجبورم... نه... يعني چي؟ مگه قراره چي بشه؟
اما اونقدري تو اين چند ساعت انرژي ازم كم شده بود و ترسيده بودم.. كه با دو پا افتادم روي زمين و چيزي نپرسيدم!
اميرعلي با ديدن وضعيتم سريع اومد كنارم نشست و دستمو گرفت توي دستش و گفت:
- چي شد؟ خوبي سونيا؟
تنها سرمو تكون دادم... واقعا قدرت كاري رو نداشتم...
امير علي براي اينكه ترسم بريزه كف دست راستشو گذاشت روي كمرم و دست چپشم گذاشت روي پام...
با يك حركت ناگهاني هر دو دستش رو فشار داد و بعد پامو كشيد...
ترسم ريخت... به همين راحتي...
اين كارو قبلا يك بار جعفر انجام داده بود و آشنا بودم باهاش...
گفت كه آدماي معمولي مثل من نميتونن اين كارو بكنن و تنها اونايي كه قدرت هاي ماورائي داشته باشن قادر به انجام اين كار هستن!
انگار كه يك نوع انرژي با دستشون بهت وارد ميكنن و انرژي منفي رو ازت ميگيرن!
براي اين كه تشكري كرده باشم لبخندي زدم كه با تعجب گفت:
- تو متوجه شدي چي كار كردم؟
- آره... يك بار جعفر اينكارو كرد كه ترسم بريزه... آشنا بود اين حركت واسم!
سري تكون داد و به پشتي تكيه داد!
منم تكيه دادم به پشتي كه صداي زنگ گوشيم بلند شد... به معناي واقعي كلمه هنگ كردم.. يعني كي بود كه يادش افتاد سونيايي هم هست؟
بلند شدم رفتم توي اتاق و گوشيمو برداشتم... هه... سياوش.. خواستم رد كنم اما دلم نيومد... دكمه اتصالو زدم اما بي هيچ حرفي...
صداي سياوش بود... با بغض حرف ميزد:
- سونيا؟ آبجي كوچولوي خودم... ميدونم صدامو ميشنوي... چرا باهام حرف نميزني؟ ميخواي عذابم بدي؟ ميدونم بد كردم... ميدونم نامردي بود... اما باهام حرف بزن سوني... بگو كه سالمي.. بگو كه حالت خوبه و جات امنه... خواهش ميكنم.. جون بابا!
جون بد كسي رو قسم داد... مطمئنا جون هر كس ديگه اي بود قبول نميكردم... اما جون بابا!
با بغض گفتم:
- چي شد؟ تازه يادت افتاد كه آبجي كوچولويي هم داري؟آره؟ سياوش خيلي نامردي كه تو اوج ناراحتي و غصم تنها كاري كه كردي بهم پوزخند زدي و رفتي... تو منو باور نداشتي و اين برام خيلي گرون تموم شد... بهت گفتم اين بلا سرم اومده گفتي بايد ببرمت پيش يك روانپزشك... واقعا براي خودم متاسفم... خيلي زياد.. اينو بدون هم حالم خوبه هم جام امنه... من خوب ميشم و برميگردم... بهت ثابت ميكنم كه ديوونه نيستم!
و قطع كردم... نميدونم چرا مجالي بهش ندادم تا صحبت كنه... شايد دچون دلم ازش گرفته بود و تازه يادم افتاده بود...
چند بار ديگه هم زنگ زد كه ديد جواب نميدم بيخيال شد....
منم اشكامو پاك كردم و از اتاق رفتم بيرون...
صداي جيغ هاي اون دختر بيچاره ميومد و دلمو خيلي ميسوزوند... بيچاره!
تنها چيزي كه واسم خيـــــــــــــيلي جالب بود اين بود كه اصلا نميترسيدم... هيچ حسي جز دلسوزي براي اون دختره نداشتم!
غرق افكارم بودم كه در باز شد و جعفر با چهره اي عرق كرده و سرخ شده اومد بيرون!
با تعجب بهش نگاه كردم... كارش چقدر زود تموم شد!
پشت سرش هم اون دختر با اون مرده كه كنارش بود اومدن بيرون!
دختره حالش خيلي زار بود... جعفر دستشو مشت كرد و گذاشت روي ديوار و سرشو گذاشت روي دستش! چشماشو بسته بود و نفساي عميق ميكشيد...
يك دفعه متوجه شدم كه امير علي با لبخند رفت سمتش و دستشو گذاشت روي شونش... با لبخند گفت:
- خدا رو شكر.. خوبي؟
- آره امير من خوبم.. ببين آزاده خوبه؟
امير علي سري تكون داد و رفت سمت دختره كه تازه فهميدم اسمش آزادس... يك دختر موطلايي و چشم آبي... با پوست سفيد و لبهاي صورتي... قيافه ملوسي داشت البته اگر زخماشو نديد ميگرفتي!
با اون هم كلمه اي حرف زد كه نشنيدم و بعد اومد كنار من نشست!
جعفر هم نگاهي به من انداخت و نگاهي به اميرعلي و سرشو تكون داد... بعد كنار اميرعلي نشست و رو به من گفت:
- تو خوبي؟ متاسفم سرم خيلي شلوغ بود!
- نه خوبم ممنون! ايرادي نداره اين كارته... ميتونم يك سوالي بپرسم؟
- شما دو تا سوال بپرس!
- اين دختره... آزاده... مگه حالش خوب نشده بود؟ چرا دوباره اينطوري شده؟
جعفر عضلات صورتش منقبض شد و رگ گردنش زد بيرون... فهميدم عصباني شده... رو به من گفت:
- خانوم فكر انتقام به سرش زده بود و فكر ميكرد ميتونست از اجنه انتقام بگيره واسه همين يكي از بچه هاشونو سوزوند... اين بود عاقبتش... دختره بي فكر!
اما آزاده تنها گريه ميكرد... دلم براش سوخت... بلند شدم برم پيشش كه امير علي دستمو گرفت وكشيد. مجبور شدم بشينم... اما در عوضش با اخم گفتم:
- چته؟ ول كن ميخوام برم پيشش گناه داره!
- نميتوني... الان اون همه رو جز اون اجنه ميبينه و ميترسه... تو هم بري پيشش و كاري نكني فكر ميكنه ميخواي بكشيش و ميزنه داغونت ميكنه! به نفع خودته بشيني سرجات!
با اين حرفش دهنمو بست... دست به سينه تكيه دادم به پشتي كه جعفر گفت:
- امير گفتي بهش؟
- نه... والا خودمم نميفهمم اين پيشنهادو از كجاشون درآوردن دادن... اصلا هيچ ربطي نداره به كارمون... من بدون اينكه اون كارو انجام بدم ميتونم آزادش كنم... حتي يك بارم به حاكم گفتم اما حرفش يكيه... ميگه بايد اينكارو بكني و ما دليلشو بعدا بهت ميگيم... گيج شدم جفي... اصلا هيچ تمايلي به اين كار ندارم!
- ببين حاكم مطمئننا چيزي ميدونسته كه اينو گفته... حتما يك كمكي ميكنه اين كار. تو بهش بگو.. مگه نگفتي حاكم گفت اگه اون قبول نكنه مشكلي نيست؟ شايد قبول نكرد...
- اگه قبول كرد چي؟ واسه يك عمر خودمو بدبخت كنم؟
- بدبخت نميشي نترس!
ديگه صداشونو نشنيدم اما داشتم از فضولي ميمردم كه منظورشون چيه... آخه بين صحبتاشون كلمه آزادي و اينا شيندم كه مطمئن شدم درباره من صحبت ميكنن!
داشتم به اين فكر ميكردم كه جريان چيه... كه صداي جيغ آزاده بلند شد... اومدم ببينم چه خبره كه موهام از زير شال به طور فجيعي كشيده شد طوري كه نفسم درنميومد!
بعدم سوزش سيلي رو روي صورتم حس كردم... كاملا شوكه شده بودم و نميتونستم از خودم دفاع كنم... تنها در يك لحظه صداي جعفرو شنيدم كه با داد گفت:
- چي كار ميكني دختره احمق؟ اين سونياهه! الان حقشه بگم بيان اينقدر بزننت تا بميري!
صورتم از شدت سيلي خيلي ميسوخت... اشكام ميريختن روي صورتم و اين سوزششو بيشتر ميكرد...
امير علي اومد سمتم و گفت:
- خوبي؟ خيلي درد ميكنه؟
چرااااااااااااااااا... انگار كه آهن تو صورتم زده باشي.. اما گفتم:
- نه زياد درد نداشت... ممنون!
- اما تا اونجاي كه من ميدونم سيلي زدن اونايي كه توسط اجنه مورد اذيت بودن خيلي دردناكه.. مگه اينكه تو خيلي پوست كلفت باشي.
ديگه داشت ميرفت رو مخم... با عصبانيتي كه تو صدام مشهود بود گفتم:
- اي بابا... چي رو ميخواي ثابت كني؟ گفتم كه درد ندارم الانم دست از سرم بردار ديگه. اه!
اخمي كرد و چيزي نگفت... دستم روي صورتم بود كه جعفر اومد سمتم و گفت:
- خوبي سونيا؟ الهي دستش بشكنه... اگه درد ميكنه بريم دكتر؟ ها؟
- نه جعفر... خوبم مرسي. اين چرا اينطوري كرد يك هو؟
جعفر كمي سكوت كرد و دستشو كشيد به صورتش... بعد با نگاهي به من گفت:
- اون رزين و تو وجود تو ديده و فكر كرده تو هم از اونايي... ميخواست بكشتت!
هيچ حس خاصي از حرفش بهم دست نداد.. اينقدر كشيده بودم كه اينا در مقابلش هيچ بود... براي همين چيزي نگفتم و ساكت شدم.. جعفر هم ديگه چيزي نگفت.
آزاده و اون مرد هم با هم ديگه رفتن... به محض خروج اونها بارلي هم از بيرون اومد داخل...
من نميدونم اين كجا ميره.. وقتي كه يكي مياد خونشون اين غيب ميشه!
بارلي رفت تو آشپز خونه تا ناهارو بياره و منم رفتم كمكش...
واسه ناهار آش ترش با قرمه سبزي گذاشته بود... آخه جعفر آش ترش نميخورد و عشق قرمه سبزي بود..
اما من با ديدن آش ترش تقريبا همه رو خوردم و به مرض تركيدن رسيده بودم!
بعد از ناهار هم سفره رو جمع كرديم و من به اتاق خودم رفتم...
ديگه كاري نميتونستم بكنم.. اميرعلي هر وقت عشقش ميكشيد سعي خودشو ميكرد و هر وقت هم نميخواست بيخيال ميشست يه جا!
روي شكمم، روي تخت دراز كشيدم و صورتمو توي آرنج دستم پنهان كردم...
دلم ميخواست گريه كنم... نميدونم چرا از بين اين همه آدم چرا بايد بابابزرگ بابا جن ميگرفت...
آخه يكي نبود بگه آبت كم بود... نونت كم بود؟ ديگه جن گرفتنت چي بود اين وسط آخه!
تو همين فكرا بودم كه در زدن و كسي وارد شد... با خودم گفتم ديگه در زدنت چي بود وقتي بي اجازه وارد ميشي؟
سريع نشستم روي تخت و ديدم امير علي با يك قيافه در هم داره منو نگاه ميكنه!
اه.. بازم اين يارو پسره.. اين ديگه چي ميخواست اين وسط؟
كلافگي مو با فوت كردن نفسم نشون دادم.. كه گفت:
- لطفا سعي نكن نشون بدي از حضورم كلافه اي چون معلومه داره تو دلت قند آب ميشه... الانم پاشو بيا بايد سعي خودمو بكنم.. وقت زيادي نداريم... حداقل بايد تا امشب آزاد شي... زود آماده شو و بيا.. لطفا اون دعارم از گردنت در بيار!
اوه.. كي ميره اين همه راهو؟ من با ديدن اون قند تو دلم آب ميشه؟ هيچكس هم نه و اين؟
گفتم:
- خوشم مياد از اين اعتماد به نفست... نميدونم كي به تو گفته كه جذابي!
چيزي نگفت و منتظر نگام كرد... دست و پام ميلرزيد و اعصابمو خورد كرده بود!
دست دست ميكردم كه از زيرش در برم اما نميشد... من بايد آزاد ميشدم...
اما يك دفعه چيزي به ذهنم رسيد و گفتم:
- مگه نگفتي يك راه ديگه هم هست؟ چرا اونو امتحان نكنيم؟
نفسشو فوت كرد بيرون و دستشو به صورت و موهاش كشيد... چند ثانيه اي نگام كرد و بعد گفت:
- نه.. منو بكشنم به اون كار عمل نميكنم...
- وا.. مگه چي بوده حالا؟
سريع گفت:
- ازدواج من با تو!
به معناي واقعي كلمه هنگ كردم... كي؟ من؟ با امير علي؟ ازدوااااااااااااااااااااا ااااااااااج؟
هه ميترسم تو گلوش گير كنم آخه... مردتيكه بز! امكان نداشت... سريع از جام بلند شدم و گفتم:
- اصلا امكان نداره.. حاضرم بميرم و تن به همچين خفتي ندم... الانم من حاضرم بيا بريم!
- نه كه من بال بال ميزدم واسه اين كار!
- ديگه نشنوم.. بدو بريم!
معلوم بود كه خيلي عصبانيش كردم.. آفرين حرص بخور دلم خنك شه.. فكر كرده كيه؟
× ادامه مطلب ×
| نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۱۱:۵۰:۴۳ توسط: موضوع:
نظرات (0)
شكلك ماشين Car
































شكلك ماشين Car
شكلك ماشين Car
× ادامه مطلب ×
| نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۱۱:۵۰:۴۳ توسط: موضوع:
نظرات (0)
رمان پانتي بنتي(7)
فرام سنت شد ... به دين اسلام دراومد
... حالا كه پسر عموش ، شيث ، براي تحصيل راهي آمريكا شده بود ، پدرشون
تصميم گرفت اونو هم براي ادامه تحصيل ، به خارج از كشور بفرسته ... اما قبل
از اون ، براي فرام هم ، بايد مث شيث ، زن ميگرفتن و بعد ميفرستادنش ...
پدرشون ، با عشيره هاي اطراف ، هم پيوند شده بود ... از بين اونها ، بيشتر
از همه ، با شيخ صالح رفيق فابريك شده بود ... اينقدي كه خود شيخ صالح ،
پيشنهاد داد تا نوه پسريشو ، براي فرام عقد كنه ... پدرشون ، خوشحال بود
... شيخ صالح ، فرد معتبر و شناخته شده اي ، تو طوايف بود ... پيوند برادري
و هم خوني با شيخ صالح ، براي شمس بزرگ ، كه به تازگي به دين اسلام در
اومده بود ، اعتباري كسب ميكرد ... با كمال ميل ، قبول كرد ...
غزاله ، تازه پا به چهارده سالگي گذاشته بود ... براي فرام هفده ساله ،
مناسب بود ... به سرعت مقدمات نيشان كردن ( انگشتر بدست كردن ، نشون گذاشتن
) غزاله و فرام ، به راه افتاد ... خطوبه ( نامزدي و بحث بر سر شير بها و
مهريه ... عربها رسم جهاز براي دختر ندارند ولي شير بها ميگيرن و اغلب همون
رو براي خريد جهاز استفاده ميكنن ) بزگذار شد ... همه اهل بيت ، تو فكر
راه انداختن يه نشون بي سر و صدا بودن ... از اون جهت كه پدر فرام ، قبلا
صبي بود و تازه به اسلام روي آورده بود و اگه قبل از اين پيوند ، كسي پي به
اين وصلت ميبرد ، سعي ميكرد بهمش بزنه ... خيلي زود ، غزاله رو براي فرام
نشون كردن و بعد از اون ، با توجه به حضور زار عاشور ، بدون حضور ديگر
بزرگهاي طايفه ؛ اونها رو به عقد و ازدواج هم درآوردن ...
و اين شد آغاز همه درگيريها ...
غزاله ، نَهوه بود ... از بچگي ، ناف بُر فاروق ، نوه حمد ، برادر يدو ...
تابستون بود ... همه تو بيت شيخ صالح جمع شده بودند ... مراسم عقد جاري شده
بود و به رسم طايفه بايد سور ميدادن ... بره هاي قوزي شده و برنج اعلاي
بودار و گوشتهاي كباب شده ... تنبور و ربابه و كاسوره ... رقاصهاي كويتي
... همه براي برپايي جشن ساده اي بين دو خانواده تازه پيوند خورده آماده
بود ...
يك دفعه ، نعره ها به هوا بلند شد ... صداها جون گرفت ... مردها چماق به
دست حمله ور شدن ... همه دنبوكه بسته ... شيخ صالح ، كه ميهمان سر فرش داشت
( مسئله مهمان توي خونه و روي فرش صاحبخونه نشستن ، در ميان اعراب ، مسئله
خيلي مهم و قابل احتراميه ) ، با عصبانيت از جا بلند شد ... : « اينجا چه
خبره ؟ ... حَمَد ، خجالت نميكشي ، مهمان سر فرش دارم ... نميبيني ؟ »
زار حَمَد ، دستور آشوب صادر كرده بود ... فاروق ، بايد نهوه ميكرد ... (
نهي ... جلوي وصلت رو گرفتن . مانعي كه جلوي وصلت رو بگيره ... چون غزاله
نشون كرده فاروق بود ، فاروق حق نهوه كردن داشت . يعني قتل ناموسي به
پشتباني عشيره ) ... نعره كشيد : « صالح ، يا بهم بزن ، يا نهوه ميكنيم ...
» و با اين ختم الخطاب ، سرنوشت اين وصلت رو مشخص كرد ...
صداها توي گلو خفه شده بود و ... سيبهاي آدم بالا و پايين ميرفت ... درگيري
حتمي بود و اين وسط ، قتل از همه محتمل تر ... همه نگاهها به سمت ، زار
عاشور ، نشونه رفت ... زار عاشور از ميون جمعيت موجود در بين مدعويين ،
بلند شد : « نهوه لازم نيست ... فصل ميكنيم ( مصالحه تحت شرايطي خاص ) »
زار عاشور بين اقوام و طوايف ، حرف اول و آخر رو ميزد ... عشيره هاي هم
پيمان ، همه ، بايد به تصميم فريضه ( داروي كه هر دو طرف قبولش دارن و در
پيمان بين عشيره از اون به اسم فريضه ، نام برده شده ) ، احترام ميگذاشتند
...
چماقها ، از بالاي سرهاي افراشته و مخفي در دنبوكه ، پايين كشيده شد ...
مردها شمشيرها رو غلاف كردند ... همگي به صف نشستند ... فصل نهوه ، يا قتل
داماد بود ، يا پول ... قيمت هم مشخص بود ... هزينه آن هم به عهده خانواده
متجاوز ( شمس ) ...
در كمتر از يك ساعت ، مسئله حل و فصل شد و ختم به خير ! ... مردان جنگ جو ،
تبديل شدن به زوافيف ( مردان دعوت شده براي عروسي )غزاله و فرام دست به
دست شدند ... مردهاي چماق به دست ، از جا برخواستند و يزله ( پايكوبي و رقص
مردان عرب ) كردند ... قهوه ها دم كشيد ... چاي ها خورده شد ... كل هاي
زنها كشيده شد ... نقلها روي سرها پاشيده شد ... فديه ها ( قرباني ) ، سر
بريده شد ... تير ها به هوا شليك شد ... ( رسم تير اندازي ، در مراسم عزا و
عروسي ) ... شير بها در دستان زار عاشور قرار گرفت و رد و بدل ، و به شيخ
صالح پرداخت شد ... در ميان زنها ، ولافه ها ( زنهايي كه براي مراسم عروسي و
حجله ، جهت آماده كردن عروس براي عروسي ، از ميان خانواده داماد انتخاب
ميشن تا عروس و حجله گاه رو ف در خانه داماد ، درست كنند ) انتخاب شد ...
نگوط ها ( هداياي عروسي ) به عروس داماد ، داده شد ... زافونه كه خاله
غزاله بود ، انتخاب شد ( زافونه ، زني پر تجربه كه عروس را تا خانه داماد
همراهي ميكند و بقيه اعضاي خانواده عروس ، حق شركت در عروسي را ندارند و
حضور آنها در عروسي ، توهين به خودشان است ) ... مردان يزله كنان و تير
زنان ، با سلام و صلوات ، فرام رو ، تا حجله گاه ، همراهي كردند ... غزاله ،
پاي به ميان خانواده شمس ، گذاشت ... فرام متاهل شد ... مجوز ادامه تحصيلش
، صادر شد ...
غزاله و بچه هاش به سر خونه و زندگيشون ، برگشتند ... پانتي مث هميشه مشغول
كار شد و سعي كرد ... سعي كرد همه اون روياهاي بيداري رو به گور ببره ...
اين طلسم شكستني نبود ... شيشه عمر اون ، تو عشيره اسير مونده بود ... سر
بند اسارتش ، ميون همون نخلستون ، گره خورده بود ... روح نخلستون ، گرفته
بودش و ولش نميكرد ... اشك و آه و ناله و نفرين و بزن و ببند و داد و بيداد
، سر اين كلاف سر در گم رو باز نميكرد ...
بيچاره گي ، كمتر از يه هفته ، افسرده اش كرد ... فكر ميكرد : فايده اين
زندگي چي هست ؟! برم و بيام و خر حمالي كنم و شب مث مرغ ، بخزم زير لحافم و
بازم صبح شال و كلاه كنم بزنم به چاك ... ناي و رمق از زندگيش رفته بود
... انگار ميشو هم ، تو اين افسردگي ، باهاش شريك بود ... بعد از ظهر به
بعد از ظهر ، يه چي سر دستي ميخوردن و با هم ميچپيدن رو دو متر تخت ...
بعدم مينشست و به حرفها و تكرارهاي ميون خودش و اميد گوش ميداد : « خوب
بالاخره كه چي ؟ »
« هيچي ... فعلا كه برادرش اومده جاشو پر كنه ... جرات ندارم دست تو دماغم بكنم ... »
« داري بي انصافي ميكني ها ... فك نكنم اينقد هم جنايي باشه ... »
« نه خو ... كافيه با يكي از اون نگاههايي كه به من ميكنه ، تو رو زير و رو كنه ببينم سر تا پا قهوه اي نميشي ، بريني به خودت ... »
و اميد كه سعي ميكرد بهش اميدواري كذايي بده ... و گاهي امير محتشم ثباتي ...
« ميخواي كمكت كنم ؟ من آشنا زياد دارم ... اگه بخواي طلاق بگيري ، همه جوره پشتت مي ايستم ... »
و پانتي كه مونده بود چي بگه ... اين چه بندي بود كه به پاش گره خوده بود و
ولش نميكرد ... يه بار هم ريسك كرد و اسم طلاق رو آورد ، اول از همه چنان
مامانش تو برجكش زد ، كه نفهميد از كجا خورده ... مادري كه خودخواهانه ،
آزادي رو فقط و فقط براي خودش ميخواست و بس ...
« ديوونه شدي ؟ ميخواي شر بپا كني ؟ هيچ فكر پوري بيچاره رو كردي ... احمق
جون ... اون ديوونه هاي وحشي اين چيزا حاليشون نيست ، ميان ميريزن تهران و
سرت رو بيخ تا بيخ ، سر جدول كنار خيابون ، جلو همون دادگاهي كه ميخواي بري
توش تقاضاي طلاق بدي ، ميبرن ... »
« يعني اينقد مملكت بي قانونه »
« آره بي قانونه ... نميدونستي ؟ ... قتل عمد ، وقتي كه اولياي دم از
شكايتشون صرف نظر كنن ، ديگه دنباله نداره ... يه بيكار ولگرد علاف شر خري
رو پيدا ميكنن ، ميدن چنان سرت رو جلو يه قشون ارتش مسلح ، ببره كه يه قطره
خونت هم نپاشه به جايي ... بخدا پانتي اگه همچين حماقتي بكني ، خودمو
ميكشم ... من نميتونم بشينم و ببينم بخاطر حماقتهاي تو ، جون پوري به خطر
بيفته ... »
و پانتي علي رغم اينهمه عشقي كه به پوري داشت ، باز هم هق زد : « يعني پسرت
از من مهمتره ... فقط بخاطر اينكه يه سر سوزن به بدن پسرت فرو نكنن ، من
محكومم يه عمر بسوزم ؟ »
« تو نميخواد تند بري ... باز خودم ... »
و دكتر صمدي كه ميون حرفش پريده بود : « خانم ... چرا بي منطق بازي در
مياري ... خوب حق داره دختر ... مگه آسونه ؟ به زبون هم نميچرخه اينهمه سال
... ولش كردن به امون خدا ، خب بيان آزادش كنن تا اينم به زندگيش برسه ...
يعني چي كه شب و روز زير ذره بين گذاشتنش و زير و روش ميكنن و تن و بدنش
رو ميلرزونن ؟ »
و مامانش كه چنگ به صورت زده بود و جواب داده بود : « اِ نويد ، تو ديگه
چرا ... تو كه بايد قانع شده باشي ؟ منطق تو حكم ميكنه پانتي همچين كاري
كنه ؟ »
و دكتر كه فكش رو منقبض كرده بود : « منطق من حكم ميكنه ، اين زن ، يه
انسانه ... با همه حق و حقوق يه انسان آزاد ... حق داره كه براي سرنوشت
خودش ، خوب يا بد ، درست يا اشتباه ، تصميم بگيره ... تا كي بايد براش
تصميم بگيرن ... تا كي بايد سر به تصميمشون خم كنه ؟ چقد بايد از يه زن
نحيف و بي پشتوانه ، انتظار صبر و مقاوت داشت ... به چي دلش خوشه تو اين
زندگي ... نميبيني پاره جيگرت داره جلوي روت آب ميشه ؟ اين كه سرش بريده
بشه ، خيلي بهتره تا يه عمر تو سري خور بمونه ... مرتيكه خجالت نميكشه ...
خوبه تحصيلكرده و فرنگ رفته ست ... خوبه دنيا ديدست ... ور داره از اون
خراب شده بياد ، تكليف اين دختر رو روشن كنه »
و پانتي ، عليرغم اينكه از اينهمه دفاع سفت و محكم دكتر صمدي ، غرق لذتِ
اميدواري شده بود ، باز هم ته وجودش ، فكر ميكرد : چجوري ؟ اگه بيان پوري
رو به انتقام از اين كار من ، بكشن ، ارزش داره ؟ آزادگي و استقامت و
پايداري ، طرفداري از حقوق و آزادي زن ، فقط كامنتهاي پر طرفدار حقوق
بشرانه پوچ و بي ارزش ، ولي روشنفكرانه ي فيس بوكه ، كه احدي هم بجز لايك
كردن و شيير كردنشون ، جرات يه بار بلند گفتنش رو نداره ... كسي هم تره
براشون خورد نميكنه ...
و مامانش كه سعي كرده بود دلسوزانه ترين حالت مادري رو به خودش بگيره و
براي نجات جون جفت بچه اش ، اشك بريزه و ناله و نفرين يدو كنه و پانتي رو
سفت و مادرانه تو بغل بفشاره و هق بزنه و هق بشنوه : « گلم ... عزيزم ...
دخترم ... فك كن زشتي ... فك كن اصن خواستگار نداري ... فك كن سال تا ماه ،
بجز پيشنهادهاي بيشرمانه تو كوچه و خيابون ، يه پيشنهاد آدميزادي بهت
نميشه ... فك كن يه دختر ترشيده اي مث اينهمه دختر ترشيده كه حتي خوشكل هم
هستن ، ولي بختشون باز نميشه ... »
و شاران كه چاره انديشيده بود ... : « گور باباش ... اين ياروهه كه همش
اينجا نيس ... بيا وقتي نيس خونه من يا مامانت ، براي خودمون ميريم ميگرديم
... پسر بازي ميكنيم ... جلف بازي درمياريم ... متلك ميگيم ... متلك
ميشنويم ... عشق و حال ميكنيم ... ماچ و بوس ميخواي ... جهنم و ضرر ...
همونطوري كه اون بي پدر پدر سوخته ، سگ خونگي ، رفته ينگه دنيا ، هر گهي
دلش ميخواد ميخوره و از سر و كول هر كي دلش ميخواد بالا ميره و از هر كي
خوشش مياد سريع سوارش ميشه ... تو هم اينجا امتحان كن ... خودت رو از زندان
اين بيشرف بيغيرت ، آزاد كن ... برو پي عشق و حالت ، دنيا دو روزه ... كي
به كيه ؟ همين سيا ... از خداش هم هست ، يه خورده باهات لاس بزنه ... مگه
شوهر داشتن ، خيلي آش دهن سوزيه ؟ غير يه عالمه مسئوليت بيخود ؟ نيست راحتي
... تنهايي كف كردي ، تو هم خوش باش ... بگرد ... برو بيا ... يه دو روز
با اين بلاس ، يه دو روز با اون ، مطمئن باش ، آقا فرهاد هم ضرر نميكنه ...
مطمئن باش اونم از اين بيشترا براي خودش دنبال عشق و حاله ... با اون سر و
تيپ و قيافه خفنش ، فك كردي دختراي غربي از يه پسر چشم و ابرو مشكي ، شرقي
، خوش ماهيچه ، ميگذرن ؟ اونم الان داره عشق و حالش رو ميكنه و به ريش
نداشته تو ميخنده ... اصن بيا برو ، مخ اين امير محتشم رو بزن ... معلومه
كه ازت خوشش اومده ... »
و پانتي كه بيش از اين تحمل نكرده بود و داد زده بود : « خفه شو شاران ...
مگه من ج***ه ام ... مگه به اين آسونياست ... مگه من خيابونيم ؟ »
« نيستي ... ولي مگه تو همون طايفه
خودشون ، كم دختر خراب داشتن ؟ كم زن خراب داشتن ؟ تا چشم و گوش مرداي خوش
غيرتشون رو دور ميديدن ... كم با اين و اون لاس ميزدن ... همون وقتايي كه
ميرفتي سر خيابون ، پنير نخل بفروشي و خرما و خارَك ، كم اون دخترا كه خودت
گفتي ، با راننده هاي جاده ، لاس ميزدن ؟ »
« نه ... كم نبود ولي عاقبتش رو هم ديدم چي بود ... »
و ديده بود ... زنوبه ... كه هر روز ، وقت پنير فروختن ، تو چادرك كنار
جاده ، با مرداي راننده ... از كاميون دار تا سواري و گاري چي ، لاس زده
بود ... صد بار ديده بود ... مردهايي كه سينه ها شو ماليده بودن و يه پول
چروك و كثيف و پر چرك ، هول داده بودن تو يقه لباسش ...
ديده بود نواله ، كه با اون سن كم ، هر وقت پلاستيك كشيده شده از خرما رو
تو دست يه هرزه ماشين سوار داده بود ، با كف دست به كپلش زده بودن و نيشش
باز شده و بود و خوشش اومده بود ...
ديده بود ... حليمه كه وسط نخل كُشون ، با حمدان لاس زده بود و حتي يه بار
از پشت نخل ديده بود كه يه سينه اش رو از تو يقه اش در آورده بود و دست
حمدان روش بود و صداي خنده اش ، آروم و پچ پچ به گوشش خوده بود ...
ديده بود ... وقتايي كه نواله ميرفت تا خيش ( برگ ) نخل رنگ شده از طالب
بگيره ، طالب ، تو دستشويي گوشه حياط پشتي ، خودش رو بهش ماليده بود و صداي
آخ و اوخ نواله رو در آورده بود ...
ديده بود ... شوسووني كه براه افتاده بود ... سليمه كه هر روز ، شيله به سر
انداخته بود و هم قدم با پانتي ، راهي شده بود سر جاده ... رفته بود و جلو
جفت چشماي پانتي لاس زده بود ... و سعدان ، برادر حمدان ديده بودش و ده
نفري ريخته بودن سر جاده و همونجا ، جلوي ماشينهايي كه تند و تند رد ميشدن و
ميرفتن و گاهي مي ايستادن و جرات پياده شدن نداشتن ، اينقد زدنش كه لباس
تو تنش شِر خورد و نيمه لخت ، بدون اينكه تلاش كنن ، باسن لختش رو كه از
زير دامن پاره پيراهنش بيرون زده بود ، بپوشونن ، سنگ برداشته بودن و در
ملا عام ، محاكمه اش كرده بودن و حكم بريده بودن و سنگسارش كرده بودن ...
آخرش هم سعدان ، بخاطر همين رشادت ، كلي ارج و قرب پيدا كرد و تو عشيره ،
هنوزم كه هنوزه ، ازش بعنوان جوان غيور ، اسم ميبرن ...
ارزش داره ؟ لاس زدن با همچين آدمهايي ، ارزش داره ؟ ارزش جون پوري ؟ ارزش
آبروي خودش ؟ ... تا همين جا هم زيادي ناپرهيزي كرده بود ... همينكه گاهي
سر و گوشش جنبيده بود و با چارتا دختر و پسر بيرون رفته بود و بدون اينكه
با كسي لاس بزنه ، گفته بود و خنديده بود و اداي دختراي شاد و سر زنده و
آزاد رو در آورده بود و به سيگار سروش پك زده بود و كنار سيا نشسته بود يه
شات ودلكا زده بود و با همون يه شات ، خودش رو الكي خوش نشون داده بود و
خفن بازي درآورده بود و تو اتوبان سرش رو از پنجره بيرون كرده بود و جيغهاي
بنفش زده بود و هيجان خالي كرده بود ، خيلي هم ناپرهيزي بود ... يكي از
اين كارها ، اگه به گوش حمدان و سعدان و طالب و فيصل و فاروق و هزار تا گه و
كثيف تر از اينا ميخورد ، همين الان هم خونش حلال بود ... بايد ميرفت و
حرفش رو رك و پوست كنده با فرام ميزد ...
فرام ، خونشو سپرده بود دست دكوراتيو ... سر مطبش چه بلايي آورده بود ،
الله اعلم ... پانتي كه خبر نداشت ... اصولا ، اونقدرا هم داخل آدم نبود كه
فرام ، عصر تا عصر ، بياد و بهش گزارش كاري بده ... تو عالم بيخبري ،
حيرون ، آسه ميرفت و آسه ميومد ، مبادا فرام ، دوباره از بد روزگار مچش رو
سر بزنگاه بگيره ... مرخصي اي كه بخاطرش به سيا رو انداخته بود رو ، لغو
كرد ... ولي ... پروژه امير محتشم ثباتي رو با هزار بدبختي ، سپرد دست
خسروي ... چندين بار ، امير محتشم ، اومد و هي سعي كرد ، باهاش سازش كنه و
كنار بياد و يه خورده سر اين پروژه از خلاف خودش بزنه و يه خورده هم پانتي
رو سر راه بياره و توجيحش كنه كه : « بالاخره ، عزيز من ، تو هم بايد از يه
جايي شروع كني و راه بيفتي يا نه ؟ »
و پانتي يه كلام سر حرفش مونده بود : « نه ... اگه قراره اينجوري ، با زد و
بند به يه جايي برسم ، تو همين گند و گوه بمونم ، بهتره ... »
امير محتشم ، بهش خيره شده بود و محكم گفته بود : « فك كردي گند و گوه جاي
خوبيه ؟ ... دماغت پر شده از بوي گوه و نجاست ؟ ... تو سري خوري عادت خوبي
نيست ... سعي كن يه خورده محكم باشي ... نه جلوي من كه رهگذرم ... برو جلوي
اونها كه بهت ظلم ميكنن ، جلو اونها دفاع كن و حقت رو بگير ... نه اينجا
بايست جلو من و برام شاخ و شونه بكش ... »
و پانتي كه قهقهه زده بود : « تند نرو مهندس ... اينجا ، منم و تو ، منم كه
قايم كردني ازت ندارم ... من تا قيام قيامت ، بنتي هستم و ميمونم ... فكر
ميكني ، اگه من طلاق بگيرم ، كار من راه مي افته ؟ ديگه تو سري خور نيستم ؟
ديگه ميتونم زندگي كنم ؟ ... »
و امير محتشم كه زل زده بود تو چشماشو و حرفاي دكتر صمدي رو تكرار كرده بود
: « فك ميكني ، بشيني اينجا و سرت رو هول بدي تو كار و فك كني درست كار
ميكنم ، اقلا تو كارم لنگ نميزنم ، بذار زندگيم بلنگه ، درسته ؟ ... من
اجبارت نميكنم كه زد و بند كني و تو كارت بلنگي ... بلكه دلم ميخواد تو
زندگي نلنگي ... تو فقط اداي آدمهاي قوي رو در مياري ... يادته ، با يه
ضربه به ماشينت ، جا زدي ، خودت رو كشيدي كنار ، حتي جرات نكردي به كسي
شكايت كني ... اصن تو اصولا از شكايت كردن ميترسي ... »
و پانتي كه محكم سر حرفش ايستاده بود : « آره ميترسم ... مگه تهش چيه ؟ تهش
اينه كه يه مشت وحشي گوشت خام خور ، ميريزن سرم و جلو هزار تا چشم ، بي
اينكه از بني بشري ترس داشته باشن ، سرم رو بيخ تا بيخ ميبرن ... مگه اون
برادر شوهر متمدنم رو نديدي ؟ اون ديگه آخر با فرهنگ اين طايفه ست ... اون
شب كه ديدي ، از ترس داشتم به خودم ميريدم ... »
و امير محتشم كه به قهقهه خنديده بود : « اينو خوب اومدي ... دمت جيز ...
اصولا تو از همه ميترسي ... بي بخاري ... وگرنه برادر شوهري كه من از تو
ديدم ، اونقدرا هم لولو خور خوره نبود ... خيلي هم مرد محترمي بود ... »
و پانتي كه با حرص دندون به هم ساييده بود : « آره خوب ... آخه نگاه هاي
آدم خواريشو به تو ننداخت به من انداخت ... اينا كلا اينجورن ، براي اونا ،
هرزگي مرد ، تقصير زنه ... »
و امير محتشم كه ابرو بالا انداخته بود : « نيست ؟ »
و پانتي كه باز غريده بود : « نه نيست ... شايد اينجا ، تو اين شهر ... زير
نور اين چراغهاي نئون و شهر قشنگ ، مقصر زن باشه ... شايد اگه اينجا ، پاي
زني بلنگه ، مقصر خودشه ... ولي اون خراب شده اي كه من ازش اومدم ، تقصير
زن نيست ... تقصير مرده ... همون مردهايي كه آزادي زن رو ميگيرن و يه زني
مث پانتي رو يه عمر ، به بردگي ميگيرن و مث سگ تو سرش ميزنن و قد خر ازش
كار ميكشن و يه جو احترام براش قائل نيستن و حرمتي براشون نداره و بهش مث
بي ارزش ترين كالاي دنيا ، نگاه ميكنن ... زن براي اونا ، ارزشش از دستمال
توالت هم كمتره ... گاواشون رو بيشتر زناشون دوست دارن ... هرزگي مردهاشون ،
زنا رو به اين راه ميندازه ... مردهايي كه فقط تو فكر رضايت نفساني
خودشونن ... خودشون و بس ... زني كه تو بغل اين مردا ميخوابه ، پر از
كمبوده ... پر از نيازه ... پر از كسر نوازشه ... كي ديده ، اونا زنشون رو
روزي يه بار ببوسن ؟ كي ديده غير شب جمعه ، زن ، به چشمشون بياد ... كي
ديده ، وقتي كارشون با زنشون تموم شد ، بعد بگيرنش تو بغلشون و نوازشش كنن ؟
خوب معلومه زنشون كم مياره ... معلومه پر از نياز و خواهش ، از دست مالي
اين و اون خوشش مياد ... خوب معلومه كمبوداشون رو تو لاس زدن با اين و اون ،
رفع و رجوع ميكنن ... مني كه ميبيني ، خيلي زنم كه تو اين شهر بي در و
پيكر ، تحت اين شرايط ايده آل ، سالم موندم ... شايدم ترس دارم ... از
رابطه ترس دارم ... از بغل مردا ترس دارم ... »
و رعشه اي به جونش افتاده بود كه امير محتشم رو به ترس انداخته بود ...
ترسي كه انعكاس ترس منعكس شده از پانتي بود ... از وجود پانتي ... از روح
آزار ديده و ترسيده و خشونت ديده و تجاوز شده پانتي ..
و رعشه اي به جونش افتاده بود كه امير
محتشم رو به ترس انداخته بود ... ترسي كه انعكاس ترس منعكس شده از پانتي
بود ... از وجود پانتي ... از روح آزار ديده و ترسيده و خشونت ديده و تجاوز
شده پانتي ...
بازم يه كابوس ... همون نفرت عميق ... همون ترس موهوم ... همون ارتعاشات
روحي و جسمي ... لرزه ها و عرق ريختنها ... نفس تنگ شدنها ... چندش ...
كثيفي ... نجاست ... ترس ... نفسهاي تند و پر صدا ... بوي عرق ... بوي گند
الكل كه زير دل ميزد و از ته امحاء و احشاء ، هر چي بود و نبود بيرون
ميكشيد ... همون قهقهه هاي مستانه و بلند ... صداي هوّسه ... پا كوبيدنهاي
مردهاي يزله گر ... صداي تير ... آواي حزين عمه زبيده ... لرزش زمين زير
پاها ... يه جفت چشم مشكي خونين ... اشعار حماسي ... مردي كه تازه مرد شده
بود و پر از احساس اعتماد به نفس از نوع كاملا مردونه ...
زمزمه كرد : لعنت به تو فرهاد ... لعنت به تو و اون عشيره ي وحشي ... لعنت
به مردهاي يزله گر كه همه روياهامو ، زير پاشون يزله كردن و هوسه خوندن ...
پشت سر تو راه افتادن و تو با تموم وجودت ، حس مردي كردي ... با عضو به
عضو بدنت مردي رو تجربه كرد ... بزرگم كردي و از دنيام بيرونم كشوندي ...
لعنت به تو فرهاد ... ازت متنفرم ... با تك تك سلولهاي متعفن شده از حس با
تو بودن ، ازت متنفرم ... ميشورم و ميشورم و ميمالم ، بند بند وجودم رو باز
... از اون اشمئزاز ، خالي نميشم ... متهوع ميشم و بالا ميارم و باز ...
نجسم ... از وجود پر از شه*** وتت متنفرم فرهاد ... از چشمها سرخي كه حتي ،
يك بار ، معصوميت و ترس رو توي چشمهام نديد و به لجن كشوندم ، متنفرم ...
كشتيم ... زن رو تو وجودم كشتي ... آرزوي داشتن عشق رو تو وجودم كشتي ...
روم تف كردي و ، دار و ندارم رو به گند كشيدي ... ازت متنفرم ...
و با تموم حس تنفري كه ذره ذره بزرگتر ميشد و طغيان ميكرد و سر ميرفت ،
كوبه در رو كوبيد ... زودتر از اونكه بتونه از اون حالت هيستريك خارج بشه و
پا بذاره تو دنياي واقعيت ، در به روي پاشنه چرخيد ... فرام تو چارچوب در
ظاهر شد ... سعي كرد به عمق چشمهاي پر نكوهش و سرزنشگر فرام ، نگاه نكنه
... سعي كرد اعتماد به نفسش رو با همون قوت دقايق پيش ، پر و پيمون نگه
داره ... با اينحال ، نتونست از زير سلام كردن ، زمزمه وار و زير لبي ،
شونه خالي كنه ... فرام اما ، با صدايي بلند جوابش رو داد ... و پانتي كه
اون جواب بلند و محكم ، تكونش داد ... با اينحال سعي كرد از رو نره و چهره
حق به جانبش رو حفظ كنه : « آقا فرام ، من بايد چيكار كنم ؟ »
فرام ابروهاشو پايين داد و گره اي ميون اونها انداخت : « بابت ؟ »
پانتي ، تند جواب داد : « ميتونم بيام تو ؟ »
فرام دستش رو از چارچوب در برداشت و با همون قيافه ريزبينانه جواب داد : « بفرما » و با دست پانتي رو به داخل ، دعوت كرد ...
سعي كرد چشمهاي كنجكاوش رو به در و ديوار خونه ندوزه ... ولي مشخص بود خيلي
سليقه بابت خونه بكار برده شده ... در و ديوارها با رنگهايي شاد رنگ آميزي
شده بود و كابينت ها همگي عوض شده بودند و ست زيبايي با طراحي مدرن به
رنگهاي بادمجوني و نقره اي براق ام دي اف ، كار شده بود ... سقفها با كناف
ثابت ، به اشكالي زيبا با نور هاي مخفي ، قيافه قشنگ و مدرني گرفته بودن
... لوستر ها و ديوار كوبهاي گرون قيمتي از جاي جاي خونه آويزون بودند ...
كف ، كه قبلا موزاييك بود ، با پاركت گردويي روشن پوشيده شده بود ... پانتي
از نگاه كردن به در و ديوار ، دست برداشت و با همون لحن جدي غريد : « شما
خيلي خوبيد ها ... خيلي مسئوليد ... خيلي هم به من ميرسيد ... من واقعا
متشكرم ، ولي فكر نميكنيد ، من بجز خورد و خوراك ، احتياجات ديگه اي هم
داشته باشم ؟ ... چرا فرهاد نمياد تكليف منو روشن كنه ... »
اخم فرام ، غليظ تر شد : « چطور شد كه بعد از اينهمه مدت ، شما به اين نتيجه رسيديد ؟ كم و كسري هست ؟ »
پانتي آهي كشيد : « آره هست ... »
« بگو ميشنوم »
پانتي سر به زير انداخت : « درست نيست به شما بگم ... ولي آقا فرام ، من يه
زن جوونم ، ميخوام برم كلاس ورزش ثبت نام كنم ، رضايت نامه همسر ميخواد
... آپانديسمم اوت كرده دارم از درد به خودم ميپيچم ، براي عمل ، رضايت
همسرم شرطه ... يه عمر جون كندم ، مدرك تحصيليمو فرستادم خارج از كشور براي
ادامه تحصيل ، بهترين بورس پذيرفته شدم ، براي خروج ، حتي براي گرفتن پاس ،
رضايت همسرم شرطه ... »
فرام پريد تو حرفش : « خب هر كدوم از اون كارهايي كه خواستي بكني ، و معقول
بوده ، كوتاهي نكردم و شده ، بليط رفت و برگشت گرفتم اومدم امضا دادم و
برگشتم كه كارت لنگ نمونه ، براي ادامه تحصيل هم ، توي ايران هيچ محدوديتي
نداري ... حتي بهت پيشنهاد كردم ، اگه ميخواي بفرستمت پيش فرهاد اونجا درست
رو ادامه بدي ... حرفاي خودت نامعقول بوده ... فك ميكني درسته يه زن جوون
رو تك و تنها بفرستم يه گوشه اي از دنيا كه هيچ كس و كاري هم نداره ؟ تو
خودت نخواستي بري پيش فرهاد ، يادت نيست ؟ »
پانتي پر حرص ، لب به هم فشرد : « ولي من نميخوام برم آمريكا ... اصلا
نميخوام از ايران خارج شم ... من فقط آزادي ميخوام ... يه همدم ميخوام ، يه
همراه كه يه گوشه از بار تنهاييم رو به دوش بكشه ... مگه من ميتونم همه
حرف دلم رو به برادر همسرم بزنم ؟ »
« ولي تو خودت نخواستي با فرهاد حرف بزني ... چندين و چند بار فرهاد ، پيش
قدم شد باهات حرف بزنه ، چنان از صداش فرار كردي كه انگار جذام داره و
ترسيدي از پشت تلفن بهت سرايت كنه ... اينا رو كه خوب يادته ؟ »
پانتي ، چشمهاشو بست و باز كرد : « نه يادم نرفته ... ولي من با يه مرد
غريبه ، چه حرفي دارم بزنم ؟ ... مردي كه يه عمره فقط اسمش تو شناسناممه
... »
فرام حرفش رو قطع كرد : « كه اونم به واسطه شناسنامه جديد ، از توش پاك شده ... »
« خوب مقصر من نبودم ... ثبت احوال ننوشته ... منم خواستم اصلاحش كنم ، وقت نشد »
« وقت نشد ؟ مطمئني قصد سوء استفاده از اين شناسنامه سفيد رو نداشتي ؟ »
پانتي لب گزيد : « آقا فرام ، بحث من اين نيست ... بحث من فرهاده ... اون
كه زندگي خودش رو داره ... ما چه قرابتي با هم داريم ؟ نه آشنايي ، نه درد
مشترك ... نه خاطره مشترك ... بجز مشتي اوهام ... چرا نمياد تكليف منو روشن
كنه ؟ من ماهي يكي دو تا نامه براش ميفرستم ، ولي تا حالا ، حتي جواب
يكيشون رو هم نداده »
فرام ، به پشتي تك مبل بادي توي فضاي خالي پذيرايي كه هنوز چيدماني نداشت ،
تكيه داد و خيره به پانتي ، گفت : « اولا كه ، ندارين ، چون نبودين پيش هم
، مياد ، چشم به هم بذاري در خونت رو به صدا درآورده ... وقتي هم كه اومد ،
هم خاطره هم درد هم هر چيز مشترك ديگه اي پيدا ميكنيد ... شما فك كن ، هر
وقت اومد ، تازه باهم آشنا شدين ... لازم نيست كه فك كني چندين ساله اسم
شوهرت رو يدك ميكشه ... فك كن از روزي كه پاشو گذاشت تو ايران ميشه شوهرت
... در ثاني ، پي يللي تلليش كه نيست ... نتونسته بياد ، چون درس داره ...
چون مجبوره بمونه و زودتر تموم كنه و برگرده پيش خانواده اش ... تا چار پنج
سال پيش كه مشمول بود و اگه ميومد ، ديگه نميتونست برگرده ... بعدم كه
خريد خدمت كرد ، سه چهار باري كه با يعالمه بدبختي اومد اينجا ، جنابعالي
حتي روي خوش نشون ندادي كه يه بار هم ببينيش ... حرفهات هم كه ماشالا ، همش
بيمنطقه ... آخه عزيز من ، جواب كدوم نامه فدايت شوم رو بايد ميداد كه
نداد ؟ چندبار از سر نياز به شوهر ، بهش نامه دادي و حالش رو پرسيدي ؟ من
عادت ندارم تو زندگي شما دخالت كنم و اونچه انجام ميدم ، يه فريضه ست ...
ولي تا اونجا كه خود فرهاد در جريان گذاشتم ، هر بار يه نامه به يه مضمون
ميفرستي ... هر بار ميخواي به طريقه اي غير منطقي ، مشكلت رو حل كني ...
شده يه بار ازش بخواي بعنوان شوهرت بياد و براي زندگي در كنارت برگرده ؟ تو
هر وقت ، يه نامه نوشتي ، بلند و بالا و توي اون ... لا الله الي الله ...
»
پانتي سر به زير انداخت : « ولي من نميتونم باهاش ... »
فرام پريد ... غريد : « تو يه فصيله اي ... ميخواي شر به پا كني ؟ ما كه از
حق خودمون بگذريم ، نه فك و فاميل خودت ميگذرن ، نه فك و فاميل ما ...
ميخواي قشون كشي طايفگي راه بندازي تو اين شهر ؟ اگه دست من تنها بود كه
حرفي توش نبود ... بود ؟! »
پانتي فصيله بود ... زشت ترين فحشي كه به يه دختر ميشه داد ... فصيله ...
چهار پنج سالي از ازدواج فرام و غزاله ،
گذشته بود ... غزاله ، حجله گير شده بود و يه دختر داشت ... فرام ، به محض
اينكه كورسهاي دانشگاهيش رو ميگذروند ، از اونجا كه مشكلي از بابت سربازي
نداشت و به خاطر كف پاي صافش ، معافي پزشكي گرفته بود ، سالي يه بار به
آغوش خانواده باز ميگشت و هر بار ضيافتي از اين بابت براش بر پا ميشد ...
شمس بزرگ ، از ميون عشيره رفته بود ، از اونجا كه ديگه صبي نبود و نميخواست
درگير دعواهاي طايفگي باشه ، به اهواز كوچ كرده بود ... اون سال كه فرام
اومده بود و رفته بود ، غزاله ، باردار شده بود و بعد از نه ماه ، فارد ،
به دنيا اومده بود و به مناسبت يكسالگي تولد اولين فرزند ذكور ، جشن بزرگي
بر پا شده بود ...
فرهاد به سن تكليف رسيده بود و سنت شده بود و مداركش براي پيوستن به فرام
آماده بود ... هنوز ممنوع الخروج نبود و بايد تا دير نشده ، به دنبال دعوت
نامه فرام كه كارت سيتي زني داشت ، راهي ميشد ... شمس و خانواده اش ، از
اهواز ، به عشيره برگشته بود ، تا هم جشن تولد يكسالگي اولين نوه ذكورش رو
برپا كنه ، و از طرف ديگه ، براي فرهاد ، زن پيشنهادي شيخ صالح رو عقد كنه
... ناديا ، كه نوه حاج رمضان بود ، به عنوان همسر پيشنهادي فرهاد ، انتخاب
شده بود تا بعد از مراسم زفاف ، فرهاد هم با خيال راحت ، راهي سفر بشه ...
بعد از مراسم عقد ، قرا بود هفت شب و هفت روز جشن و پايكوبي بر پا بشه ...
فيصل ، با چشمهاي سرخ ، از خونه ي يدو بيرون زد ... بد مست بود و با خوردن
اولين پيك ، به دومي نرسيده ، پاتيل ميشد و پر از حسهاي حيواني ... عمه
زبيده ، پانتي رو تو مطبخ ، كنار خودش نگه داشته بود و لحظه اي ازش غافل
نميشد ... طاها حسين ، تو مضيف ، دست راست يدو نشسته بود و به حرفهاي
مردونه گوش ميداد ...
ناديا ، لباسها رو برداشته بود و به كنار خور رفته بود ... اهل خونه شون ،
زياد بود و حوض آب ، كفاف رخت و لباس شويي ، نميداد ... از خوشي ته دلش غنج
ميرفت ... تو كمتر از هفت روز ، از دخترك بچه سالي كه كارش خر حمالي بود و
رخت و لباس شستن ، به يه زن تبديل ميشد ... زني كه گرچه باز هم كارش همون
رخت و لباس شستن باشه ، اما اقلا ، زير شير آب و توي حموم گرم وسط شهري مث
اهواز ...
لباسها رو كه شست ، نوبت لباسهاي تنش شد ... از خلوتي دور و برش استفاده
كرد و لباسهاي نم دار شسته شده رو ، كه روي خيش هاي آويزون نخلها پهن كرده
بود ، برداشت و با لباسهاي كثيف و پر از بوي ناي عرق ، عوض كرد ...
هنوز كامل لباس نم دار رو به تن نكشيده بود كه صداي خش خش پا تو نخلستون ،
هي پر صدا تر شد ... به عقب كه برگشت ، فيصل بود ، با چشمهاي به خون نشسته
.... فيصلي كه شب قبل ، حتما تو مراسمش از زوافيف بوده ...
فيصل چشمهاي سرخ شده و به خون نشسته دريده اش رو به سر بي سرپوش و تن و بدن
نيم لا لباس نم دار ناديا دوخته بود و از كناره هاي دهنش ، آبي آويزون بود
... با چند قدم خودش رو به ناديا رسوند ... ناديا ترسيده بود ... لباسها
رو كنار خور پرت كرد و سعي كرد بدوئه و خودش رو از دسترس فيصل دور نگه داره
... فيصل ، شكار لذيذي براي ارضا پيدا كرده بود ... چفيه اش رو ، دور
گردنش گره زد ... دشداشه سفيد رنگش رو يه تا زد و توي كمرش بست و اونو مث
تونيكي كوتاه كرد ... ناديا دويد ... فيصل دويد ... ناديا خرگوش شد ...
فيصل روباه ... ناديا بره شد ، فيصل گرگ ... ناديا آهو شد ، فيصل ببر درنده
... چنگي به يقه نيمه باز ناديا زد ...
ناديا ، از پشت به روي تل خاكي ، غلتيد ... فيصل خودش رو به روي بدنش پرت
كرد ... ناديا دست و پا زد و سعي كرد جيغ بكشه ... فيصل ، از حيوون ، به
حيوون درنده تبديل شده بود ... با اون حال نامتعادل ، با اون چشمهاي سرخ
... دريده و حشري ، به دخترك لرزون چنگ انداخت ...
لازم نبود لباسهاش رو تيكه تيكه از تنش بيرون بكشه ... در حدي كه ميتونست
بهش چيره بشه و ازش استفاده كنه و حس پر شه** وتي كه بهش غالب شده بود رو
ارضا كنه كافي بود ... با دستهاي زمخت و كلفت و بزرگ مردونه اش ! جلو ي دهن
ناديا رو گرفت ...
ناديا پا پا ميكرد و زير و دست و پاي گنده اي مث فيصل ، تكون ميخورد ...
سعي ميكرد دست فيصل رو گاز بگيره و فرار كنه ... فيصل دستش رو از عرض ، از
كنار انگشت كوچيكه ، تو دهن ناديا فشار داد ... فك ناديا دردناك شد ...
فشار دست فيصل بيشتر شد ... با اون يكي دست بزرگ و پهنش ، كشيده اي محكم به
ناديا زد ... سر ناديا از اينهمه ضربه و اينهمه تقلا ، به دوران افتاده
بود ...
دست و پا زدن بره اي بي پناه ، زير هيكل گنده گرگينه اي مث فيصل ، به جايي
نميرسيد ... شه**وت و لذت دست و پا زدن ، بره ها ، زير هيكل گرگها ، لذت
بخشه ...
شلوار دور كش ناديا رو ، از پاش بيرون كشيد ... تا نصفه ... شلوار دور كش
زير دشداشه ي خودش رو هم پايين كشيد ... تا نصفه ... چشمهاي ناديا سياهي
رفت ... لحظه ها ، پر جنون ، وحشيانه ، پر از شه *** وت لحظه به لحظه
ميگذشت ...
عروس باكره فرهاد ، زير دست و پاي حيوون درنده اي به اسم فيصل ، فتح شد ... فقط سه دقيقه طول كشيد تا اين فتح بزرگ ...
فيصل ، مغرور از اين فتح پر غرور سه دقيقه اي ، از روي بدن بي جون و خون
آلود ناديا بلند شد ... ناديا فتح شده ، تو خاك و خون غلتيد ... عروسي اي
كه تنها با عزاش ، تموم ميشد ...
فيصل به تند ترين حالت ممكن ، به خونه يدو بر گشت ... پر اضطراب ... تازه
عقلش به تكاپو افتاده بود و فهميده بود اين نيروي پر غريزه و حيواني ، چه
گند بزرگي بجا گذاشته ...
تو گوش پدرش پچ پچي كرد ... پدرش تو گوش يدو پچ پچ كرد ... يدو وانت دو
كابينه تويوتاي مدل بالاش رو ، با بشكه اي بيست ليتري از بنزين پر كرد ...
باك ماشين خِر تا خِر پر ... پسر و نوه برادرش رو سوار كرد و كلتي هم به
دستش داد ... با سلام و صلوات ، نكات ايمني و مسير فرار رو براش تند و تند ،
گفت ... لحظه آخر ، براي حفظ نكات ايمني ، طاها رو كنار دست فيصل روي
صندلي جلوي وانت ، سمت شاگرد ، هول داد ... چشم روي التماسهاي طاها بست ...
ماشين حركت كرد ... طاها حسين ، نوه ي عزيز دردونه ي يدو ، فيصل و پدرش از
معركه ، جون سالم به در بردن و الفرار ...
ناديا ، ساعتي تو خاك و خون ، بيهوش افتاده بود ... پشت و جلوش يكي شده بود
و خون لحظه به لحظه ، بيشتر دورش رو ميگرفت ... خليل ، ساعتي بعد ، با
موتور از وسط نخلستون ميگذشت كه ... ناديا رو تو اون حالت پر تهوع ، در
ميون تل خاك و خون ، پيدا كرد ...
به دقيقه نكشيد كه طايفه ناديا كه هيچ ، همه اهل محل از اين خبر ، با خبر
شدن ... ناديا كُشون به راه افتاد ... مردهاي غيور طايفه كه طاقت همچين
ننگي رو نداشتند ، چماق به دست ، دمبوكه بستن و راه افتادن تو دل نخلستون
... بالاي سر نايا كه رسيدن ... چماق ها بالا رفت ... دونه دونه پايين اومد
... رو سر ... رو پهلو ... تو گرده ... رو گردن ... جفت پاها ... دستها
... كتف ... باز سر ... يكي احمد ، برادر بزرگش ... اون يكي محمد برادر
دوميش ... يكي حمدان ... يكي سعدان ... يكي طالب ... يكي ايوب ... يكي نِيس
... اسم فيصل كه از دهن ناديا در اومد ... جون هم از بدنش بيرون كشيده شد
... حمد يه سنگ برداشت ... سعدان يه سنگ ... سنگها با شدت و حدت هر چه
بيشتر ، به فرق سر ناديا ، كوبيده شد ... خون تو صورت مردهاي جوون عشيره
پاشيد و ننگ رو شست ...
مردها راضي از شستن ننگ به راه افتادن ... تا دندون مسلح به راه افتادن ...
مقصد بعدي خونه ي يدو بود ... بايد فيصل رو به سزاي عمل ناجوانمردانه اش
مي رسوندن ... گرگ از بيشه رميده بود ... بيشه زار خونين ... خونه عمه
زبيده تو خاك و خون ، محشر شد ... يدو بِرنو ( نوعي تفنگ ) به دست گرفته
بود ... نوه ، پسر و پسر برادرش رو فراري داده بود و يه تنه ، غيورانه به
جنگ ايستاده بود ... از هر گوشه صداي تير ... صداي عربده هاي مردان عصباني
... از ميون گرد و خاك ، به گوش ميرسيد ...
عمه زبيده ، پانتي رو كه مث بيد
ميلرزيد و از ترس به سكسكه افتاده بود ، تو مطبخ كشوند ... پيرهني از
پيراهنهاي خودش رو به تن پانتي كرد و روشو با شيله پوشوند ... وجدان حكم
ميكرد ، پانتي رو از معرض اين معركه پر خطر دور كنه ... بايد با پانتي به
گوشه اي ميگريخت ... وقت براي فكر كردن كم بود ... تا بياد و دو دو تا
چارتا كنه و فكرش رو كار بندازه ... آتيش خشم و تعصب به مطبخ رسيد ...
مردهاي عصباني با چشمهاي به خون افتاده ، پا تو مطبخ گذاشتن ...
تو مطبخ ، به جز دو تا پيرزن ، كس ديگه اي رو نديدن ... پانتي لرزون ، بدون
اينكه بفهمه چي شده و دعوا سر چيه ... سر تو سينه عمه زبيده فرو كرده بود
... عمه زبيده تند و تند زير لب ، تو گوشش هيييس ميكرد و توصيه ميكرد صداش
در نياد ... حتي اگه كشتنش ، صداش در نياد ...
گروه كمكي هم پيمان يدو رسيد ... درگيري خونين تر شد ... بين دو گروه
متخاصم ... خون و خون ريزي بر پا شده بود ... مردها تو هم ميلوليدن و هر چي
سر راه ميرسيد ميدريدن ... طويله رو با گاو و گوسفند به آتيش كشيدن ...
مضيف رو به آتيش كشيدن ... دود و آتيش ، صحراي محشر ... جيغ زنهاي همسايه
... تجمع پشت در ... وانتهاي حامل مردهاي مسلح كه هي بيشتر ميشد و مث مور و
ملخ تو خونه عمه زبيده ميريخت ...
گويا برگشته بودن به نسل دايناسورهاي درنده ... بي تمدن ... بي قانون ...
بي دخالت ... كي جرات داشت پاش رو به عنوان ميانجي گري ، به وسط اين معركه ،
باز كنه ...
گروه گروه ، خودي و غير خودي ... ميزد و ميخورد ... چهار مرد غول پيكر ، تو
مطبخ هول خوردن ... نه بايد به زن رحم ميكردن ، نه به دختر ، نه به بچه
...
در به در ، به دنبال طاهايي ميگشتن كه همراه با فيصل فراري داده شده بود
... طاهايي كه سعي كرده بود براي اولين بار و آخرين بار ، التماس كنه ...
مرد نباشه و التماس كنه و پانتي رو از اين معركه پر غيض و خصم بيرون بكشه
...
و يدو كه فقط امتداد نسل براش مهم بود و فراري دادن طاها ... وجود يه دختر ،
بين مردهاي فراري ، دست و بال مردها رو براي فرار ، ميبست ... نبايد سه تا
مرد طايفه ، فداي يه دخترك ميشد ... دختركي كه لنگه مامان فاح***شه اش بود
و تو چشم يدو ، كمترين ارزشي نداشت ... همينكه اجازه زندگي داشت ، اونم
وسط اون عشيره ، كافي بود ...
جنگ و درگيري و خون و خون ريزي ، با ضربه اي كه به پهلوي عمه زبيده خورد و
اونو ناقص كرد ... با ضربه چماقي كه به روي پانتي فرو اومد و مشخص نشد صدا ،
از چماق بود يا استخوانهاي در هم شكسته پانتي ، موقتا خوابيد ...
گرگ از بيشه زار ، رميده بود ... زار عاشور ، خبر شده بود و خودش رو براي
ختم قائله رسونده بود ... بايد يك بار براي هميشه ، اين عداوت و كينه و
كدورت از ميون عشيره ، به شكلي اصولي ! و راه حلي عقلاني ! و سفت و سخت ،
خاتمه پيدا ميكرد ...
اين دعواهاي هر روزه ، بين دو طايفه از يك عشيره ، بايد ختم به خير! ميشد
... بين دو طايفه برادر ، اين دعواهاي سريالي ، معني نداشت ... بايد جنگ
داخلي ميخوابيد ...
تنها چيزي كه مهم نبود ، خون به ناحق ريخته دختركي بود ، در ميون نخلستان
پر توحش ... ناديا مرده بود ... شبانه ، جواز دفنش توسط مردان طايف صادر شد
... جوانهاي غيور ، رشادت به خرج دادن و جنازه ناديا رو ، تو نخلستون چال
كردن ...
لكه پر ننگ ميون عشيره ، چال شد ... بي اونكه غسل شه ... بي اونكه لباسهاي
نجس تنش ، كه غوطه ور تو خون و خاك بود ، با لباسي پاكيزه و طيب و طاهر ،
تعويض بشه ... بي اونكه نمازگزاري بر روي جنازه معصومش ، نمازي بر پا كنه
... بي اونكه خونش ، دامن كسي رو بگيره ... بي اينكه تو محكمه وجدان ، كسي
محاكمه بشه ... بي اينكه ظني به كسي بره و مضنوني پيگيري بشه ... نهوه كرده
بودن ...
ماشالا به غيرت ... پسر عموها و برادرها و هم طايفگي هاي ناديا ، فاتح رو
ول كرده بودن و دور نشسته بودن ، كنار شيخها و بزرگان هر دو طايفه و منتظر
نظر فريضه ( دارو ) براي حكم نهايي ... براي صلح آخر ...
نتيجه مذاكرات داخلي ميون عشيره اي : طايفه متجاوز بايد فصيله بده ...
چهارتا ... يه فصيله اولي ، از ميون خانواده اصلي متجاوز ... سه فصيله
متواتر ، از ميون طايفه ... يكي ، اصل كاري ، سهم داماد نگون بختي كه به
مراد دل نرسيده بود و عروس باكره اش ، ننگ به بار آورده بود و نيمه شب در
ميون نخلستان ، چال شده بود ... سه تا به طايفه شيخ صالح ...
ليست دخترها ، جمع آوري شد ... از نه سال به بالا ... عقل رس ... به تكليف
رسيده و بالغ ... فيصل ، خواهري نداشت كه براي فصيله اولي مناسب باشه ...
دم دست ترين فصيله اولي ... بنتي ، دختر فريد جون مرگ ، كه بي سر و صاحب ،
تو خونه عمه زبيده ، ساكن بود ... حضانتش با يدو بود ... و يدو بايد از
خودش خرج ميكرد ... بايد بنتي رو به عنوان فصيله اولي ، ميداد ...
يه دختر ، بي سيرت شده بود ... مورد تهاجم قرار گرفته بود ... و بعد مرده
بود ... ننگ از ميون طايفه شيخ صالح ، شسته شده بود ... ولي دعوا هنوز سر
جاش بود ... يه زن گرفته بودن ، چهار تا بايد ميدادن ... يكي به جاي دختر
بي سيرت شده و كشته شده و چال شده ... سه تا به تواتر اون ... به مرداني از
اون طايفه ... زن دار و بي زن ... فرقي نميكرد ... حتي داماد ناكام مونده
ميتونست ، بجاي يه فصيله دوتا برداره ... ميتونست يكي از فصيله هاي متواتر
رو هم ، سهم خودش بدونه ...
قرعه ، به نام بنتي افتاده شد ... بنتي ده ساله ... عقل رس ... به تكليف
رسيده ... بايد زن ميشد ... بايد به جاي زن تجاوز شده و به قتل رسيده اي كه
از دست رفته بود ، رد و بدل ميشد ...
طايفه شيخ صالح ، ميتونست ، سر فصيله اولي هر بلايي كه خواست بياره ...
بكشه ، بزنه ، خورد كنه ... تكريم كنه يا تحريم كنه ... سرش زني ديگه بياره
، يا در عوض ننگي كه بهشون روا شده بود ، زنده زنده چال كنه ...
به سرعت ، هر دو طايفه ، دست بكار شدن ... يه طايفه ليست ميگرفت ... از
دختركان ... يه طايفه ليست ميگرفت ، از مردان سوء استفاده گر ... تنور داغ و
خمير آماده چسبوندن ...
***
وقتي كه به زني از طايفه اي ، تجاوز شد ، بزرگان به دور هم جمع ميشن و فصل
ميكنن . سر نوشت زن تجاوز شده كه مشخصه و بحثي توش نيست ... ميمونه سرنوشت
اون طايفه كه پا از حد فراتر گذاشته ...
تو اين مورد بايد فصل بدن و فصل چهارتا زنه ... يكي از نزديك ترين اقوام
فرد متجاوز ، كه بهش فصيله اولي ميگن و به جاي زن از دست رفته ، رد و بدل
ميشه و اون طايفه ميتونه ، به بدترين شكلي باهاش رفتار بكنه و طايفه اون
دختر ، حق هيچ حرفي و بحثي رو در اين باره ندارن ... سه تا هم تواتر كه بنا
به شرايط ، از طايفه متجاوز انتخاب ميشه و بين طايفه مورد تجاوز قرار
گرفته ، توزيع ميشه كه به اون تلويحات گفته ميشه ... فرقي نميكنه كه به
همون مردي كه زنش مورد تجاوز واقع شده اين دخترهاي متواتر ( تلويحات ) رو
بدن يا خانواده هاي ديگه اون طايفه ... چون فصيله اولي از همه شرايط بدتري
داره و خانواده فصيله گيرنده حق هر كاري رو داره تا با اون دختر بكنه ، لفظ
فصيله ، مث يه فحش براي دختران استفاده ميشه و توهين به حساب مياد ...
تضمين پايبندي به اين فصل ، انتقامه و اگه يكي از دو طرف ، قرار مداري كه
گذاشته شده رو محترم نشماره و يا از اون سرپيچي كنه ، جنگي صد پله بدتر ،
ميون دو طايفه درميگيره كه حتي خانواده خود شخص سرپيچي كننده هم از اون
دفاع نميكنن و با طايفه اي كه حقوقش پايمال شده ، دست ميدن و همراه هم ، در
اون انتقام شريك ميشن ...
رمان پانتي بنتي(7)
رمان پانتي بنتي(7)
× ادامه مطلب ×
| نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۱۱:۵۰:۴۳ توسط: موضوع:
نظرات (0)
گراتن بادمجان و گوشت چرخكرده (موساكا)
سلام به همه شما همراهانم .....اين هم يك غذاي بسيار خوشمزه كه شايد دوستاني كه بادمجان را نمي پسندند آن را دوست داشته باشند ..بسيار مناسب ميزهاي مهموني هست .البته نام ديگر اين غذا موساكا هست ...اميدوارم خوشتون بياد .
مواد لازم : براي ۴-۵ نفر
بادمجان :يك كيلو
گوشت چرخكرده :200 گرم
پياز :يك عدد متوسط
سير :يك حبه
ادويه كاري :يك قاشق چايخوري
رب گوجه فرنگي :دو قاشق غذا خوري
قارچ :150 گرم
آبليمو :يك قاشق غذا خوري
كره و نمك وفلفل :به ميزان لازم
پنير پيتزا:150 گرم
مواد لازم براي سس سفيد :
شير :دو ليوان
آرد :دو قاشق غذاخوري سر پر
كره :بيست گرم
نمك وفلفل :كمي
طرز تهيه :
ابتدا بادمجان را به صورت راه راه پوست مي كنيم و به صورت حلقه اي برش مي زنيم .حدود يك ساعت در آب نمك قرار مي دهيم و سپس بادمجان را آبكش مي كنيم و مي گذاريم خشك بشه و سپس با حرارت ملايم در روغن كم سرخ مي كنيم .

بادمجانها را كنار مي گذاريم .گوشت چرخكرده را با سه چهار قاشق آبجوش روي حرارت ملايم مي گذاريم تا خيلي آروم تفت بخوره .در نيمه كار پياز خرد كرده وسير رنده شده و نمك وفلفل وادويه را به آن اضافه مي كنيم و صبر مي كنيم روي حرارت ملايم تا كاملا تفت بخوره و به روغن بيفته .اينطور گوشت چرخكرده حالت پفكي پيدا مي كنه .

قارچ را خيلي نازك برش مي زنيم و روي حرارت بالا در كمي كره تفت مي دهيم تا آبش تموم بشه و يك قاشق ابليمو هم به آن اضافه مي كنيم تا تغيير رنگ نده .و آنرا به گوشت چرخكرده اضافه مي كنيم و بعد در اخر رب گوجه را مي افزاييم و مي گذاريم مختصري تفت بخوره .

حالا سس سفيد را درست مي كنيم . ابتدا آرد را در شير سرد حل مي كنيم و بعد آنرا روي حرارت ملايم مي گذاريم و مرتب به هم مي زنيم تا كمي غليظ بشه و در آخر كره ونمك وفلفل را به آن اضافه مي كنيم .

حالا به ترتيب زير مواد را در يك ظرف پيركس به ترتيب زير مي چينيم .(لطفا اين غذا را در ظرفي درست بفرماييد كه مي خواهيم سرو كنيم ).ابتدا كف ظرف را كمي چرب مي كنيم و حلقه هاي بادمجان را كف ظرف مي چينيم .و يك سوم پنير رار روي آن مي ريزيم .

حالا روي مواد قبلي يك دوم مخلوط گوشت وقارچ را روي آن صاف مي كنيم و با پشت قاشق روي آن كمي فشار مي دهيم تا مواد منسجم بشه .و نصف سس سفيد را روي ان مي ريزيم .

سپس نصف سس سفيد را روي ان مي ريزيم .

بقيه مواد را به ترتيب زير در ظرف قرار مي دهيم .
حلقه هاي بادمجان –پنير (يك سوم ) – مابقي گوشت چرخكرده –مابقي سس سفيد –پنير (يك سوم باقيمانده .

حالا ظرف را در فري كه يك ربع قبل گرم شده در طبقه وسط فر به مدت يك ساعت و در درجه حرارت 180 درجه سانتيگراد قرار مي دهيم تا كاملا بپزه .و روي ان طلايي بشه .
دوستان نازنينم ...حرارت فرها متفاوت است وممكنه در مورد فر شما درجه وزمان مدت پخت تغيير كنه ...كم كم قلق فر خودتون دستتون مياد.هميشه لطفا در نيمه پخت به غذا سري بزنيد..
اين غذا با سس گوجه فرنگي تند خيلي خوشمزه هست .براي اينكه راحتتر بتونيد غذا را برش بزنيد بهتره كمي از داغي بيفته .وبراي راحتي مهمانها خودتون لطفا قبلا اينكار را انجام دهيد .نوش جان .




مطبخ_آشپزي_رنگين - خوشمزه -تزيين -مطبخ رويا -آشپزخانهpersian cuisine , food &cook recipes
گراتن بادمجان و گوشت چرخكرده (موساكا)
گراتن بادمجان و گوشت چرخكرده (موساكا)
× ادامه مطلب ×
| نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۱۱:۵۰:۴۳ توسط: موضوع:
نظرات (0)
تصاوير متحرك دخترانه عكس متحرك دخترانه Girls Candy









تصاوير متحرك دخترانه عكس متحرك دخترانه Girls Candy
تصاوير متحرك دخترانه عكس متحرك دخترانه Girls Candy
× ادامه مطلب ×
| نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۱۱:۵۰:۴۳ توسط: موضوع:
نظرات (0)
شير برنج
سلام دوستان نازنينم ...طاعاتتون قبول باشه ..از همتون در اين روز هاي باقيمانده التماس دعا دارم....اين هم يك دسر فوق العاده سالم و خوشمزه كه كالري ان هم خيلي كمه و مناسب افرادي كه رژيم دارند ...البته مي دونم كه همه دوستان عزيزم بر درست كردن اين دسر تسلط كامل دارند و من فقط براي ياد اوري در باره آن مي نويسم ..در قديم انرا با شيره نبات ويا عسل ميل مي كردند و البته با مرباي البالو ويا شهد هم بسيار خوشمزه هست .ولي من بيشتر اوقات انرا بدون شيريني ترجيح مي دهم .اين دسر يك صبحانه بي نظير و يك عصرانه مناسب هم محسوب مي شه ...

مواد لازم :براي چهار الي پنج نفر
برنج :صد گرم (نصف ليوان )
شير :يك ليتر
گلاب :چهار قاشق غذا خوري
هل ساييده :نصف قاشق چايخوري
شهد ويا عسل و مرباي البالو :به ميزان لازم
طرز تهيه :
ابتدا برنج را با يك ليوان آب به مدت دو الي سه ساعت خيس مي كنيم .

حالا دو نيم و ليوان آب را در قابمله مي ريزيم و صبر مي كنيم به جوش بياد و بعد برنج را با آب آن به قابلمه اضافه مي كنيم .و مجددا صبر مي كنيم تا آب به جوش بياد .

سپس حرارت را خيلي ملايم مي كنيم و در قابلمه را مي گذاريم تا حدود دو ساعت خيلي آروم بجوشه و اصلا آن را هم نمي زنيم .صبر مي كنيم تا برنج به اصطلاح نرم بشه وبشكفه .

حالا حدود نيم ساعت آنر ا به هم مي زنيم تا برنج كاملا نرم بشه .در اين فاصله شير را روي حرارت مي گذاريم تا كاملا بجوشه .

سپس شير جوشيده را در سه مرحله به برنج اضافه مي كنيم .و مرتب به هم مي زنيم تا شير به خورد برنج بره و غلظت آن شبيه ماست شل بشه . در ده دقيقه آخر هل وگلاب را هم اضافه مي كنيم .

در آخر وقتي شير برنج را از روي حرارت بر مي داريم ان را به سرعت در ظرف مناسب مي ريزيم و تزيين مي كنيم .(اگه خواستيد از قند تزييني استفاده بفرماييد لطفا صبر كنيد شير برنج خنك بشه تا حرارت شير برنج قند را اب نكنه )...نوش جان


مطبخ_آشپزي_رنگين - خوشمزه -تزيين -مطبخ رويا -آشپزخانهpersian cuisine , food &cook recipes
شير برنج
شير برنج
× ادامه مطلب ×
| نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۱۱:۵۰:۴۳ توسط: موضوع:
نظرات (0)
رمان هاي جديد موبايل
بخت سبيد زمستان
رويا
تاريك و روشن عشق
درياي عشق
منم بازي
زير نور ماه
به گرمي يك سيب
عروس فريبكار(خارجي)
عشق و ديوانگي
خوب تر از اون كه واقعيت داشته باشه
ستاره هاي بي نشان
حفره
خانه دلبستگي ها
گمشده اي در رويا
رمان هاي جديد موبايل
رمان هاي جديد موبايل
× ادامه مطلب ×
| نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ساعت:۱۱:۵۰:۴۳ توسط: موضوع:
نظرات (0)
مطالب رندوم